تبليغاتX
می خندیم و شاد و شنگولیم
می خندیم و شاد و شنگولیم
می خندیم و شاد و شنگولیم---ثبت است بر جریده عالم دوام ما
سلام علیکم جمیعا

 

اقا این وبلاگ تعطیل شد!!

|+| نوشته شده توسط شوریده در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 20:29 |

سلام

 

می گم بی مویی هم بد دردیه


موی سرم ریخته و من  پیشانیم گشته خالی

                                                 غم می خورم مو ندارم ای داد ازاین بد بیاری

تِی کاف کشد مورچه بر ان بر این سر چون بیابان

                                            گه می کنم یاد مویم ای داد از این خوش خیالی

 برق می زند چون دگر نیست مویی برای سر من

                                             شد جنگل سبز گیلان صحرای سینای خالی

یادش بخیر ان زمانی شانه نمی رفت به ان مو

                                           حالا نگه کن بدان سر کو گشته بی مو به سالی

هی می زدم من بر این سر انواع شامپو و دارو

                                                دیدم نکرد هیچ اثر ان گفتم به حافظ که فالی

حافظ بگفتا کچل جان دیگر مخورغصه مو

                                               از درد هجر نباتم  گشتم کچل تن هلالی

شوریده بود گیسوانم ان گیسوان چو اهو

                                      از بس که چشمم نمودند گفتند ز بس اندِ حالی

 
یادم بیاید که روزی دیدم جوانی به ماشین
                           
                                     موی سرش تا کمر بود رنگ و لعابش چه عالی

گفتا به من هاتف از غیب عقل می باید نه مویی

                                   هر چند برا خواستگاری حجم مو است و چگالی

 

|+| نوشته شده توسط شوریده در سه شنبه 1387/01/06 ساعت 11:59 |

شرح حال شوریده
سلام امروز می خوام بیوگرافی خودم رو براتون بگماین که چه جور شد ما اینجوری شدیم(چی چی گفتم)زندگی من شامل دوقسمت عصر جاهلیت و عصر نوگرایی و دانش هست

 

وقتی به دنیا اومدم این شکلی بودچقدره ناز بودم من

 

کم کم روزگار گذشت و تجربه ها اموختم و مرام بازی در ما نمود بیشتری پیدا می کرد

 

بله گفتم مرام بازی در ما نمود پیدا کرده بودبرا خودمون دیگه ادم حسابیشده بودیم

تا اینکه شدیم یه پسر ۱۵ یا ۱۶ ساله که دیگه حسابی شده بودیم یه لات بزرگاین هم تصویر ما در اوج جهالت(هاااااااااااااییییییییییی!!!نفس کش نفس اخر تو بکش)

تو کوچه دعوا و زد و خورد اینادیگه برا خودمون نوچه و اینا پیدا کرده بودیم تو سرش می زدیم

تا اینکه یه ۲ یا ۳ سال پیش بود که عاشق شدیم و گفتم ننه برو خواستگاری دختر.......(از بردن نام معذوریم)بابی دختر ادم حسابی بود

 

وقتی رفتیم تو بابای دختر نشسته بودهمینجوری بله باباش قصاب محل بود

 

خلاصه اینکه نشد که ما دوماد بشیم و خون جلوی چشمای ما رو گرفتاینجوری

 

رفتیم و دعوا و شرارت و ما رو گرفتن و نحویل پلیس دادن و حتی تو تلوزیون هم مارو نشون دادنالبته شطرنجی

 

خلاصه یه چند سالی تو زندان اب خنک خوردیمو تصمیم گفتیم ادم بشیم

 

ادامه دارد.........

|+| نوشته شده توسط شوریده در پنجشنبه 1386/12/09 ساعت 21:27 |

مجمع الشعرای گل اقا
سلامی دوباره

 

داشتم تو صفحات اشعار طنز می گشتم که به سایت گل اقا رسیدم..........این مجمع الشعرای گل اقا هستش.....من که بچه بودم فقط کاریکاتوراش رو نگاه می کردم

«خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است
باد خنك از جانب خوارزم وزان است»
«منوچهر دامغاني»
امروز «منوچهري» اگر بود، همي‌گفت:
از دود و دم شهر، گلو در خفقان است
«فينگيلي»
ماييم و يكي كودك در راه دبستان
وين غصه ما نيز كنون بهر همان است
«مزاحم»
تنها نبود شهريه مدرسه بالا
كيف و قلم و خط‌كش و خودكار گران است
«كارمند‌الشعرا»
آبان شد و من فاقد كفش و كت و شلوار
با آفت سرما چه كنم، دشمن جان است
«بلبل گويا»
دل مي‌كند از من طلب ليمو و ازگيل
از بسكه خل و بوالهوس و سورچران است
«اخفش»
امسال كند مدرسه با بانك رقابت
چشمش پي پول و پله و سود كلان است
«گل‌مولا»
در خانه بي‌نفت، ز گرما خبري نيست
سرماست در آنجا كه به هر گوشه روان است
«ن. شلغم»
باباي من از خانه برون آمد و چاييد
در سينه باران زد و پنداشت جوان است
«بي‌بي‌گل»
دارند به پا خلق كنون چكمه و پوتين
در پاي من اي دوست، ولي كفش كتان است
«بزبز قندي»
آبان شد و افتاد يخ از عزت و حرمت
آتش پس از اين هم‌نفس پير و جوان است
«آب زيركاه»
اين برگ خزان است كه هر سوي روان است
غرغر همه زين رو به لب رفتگران است
«كاسب محل»

آن دوغ فروش سركوچه ز كسادي
بنشسته و بر كاسبي خود نگران است
«خانوم‌خانوما»
بازار هليمي شود از مشتريان گرم
از صبح سحر غلغله در توي دكان است
«قاراخلو»
هرجا كه پديدار شود مرد لبويي
فرياد «بدو، داغه لبو» ورد زبان است
«عمو باقر»
آسودگي از شر تگرگ و يخ و سرما
ما تجربه كرديم، فقط پول كلان است
«شبدر»
با اين كه هوا سرد و جهان طور دگر شد
وضع من مفلوك، همان است و همان است
«حكيم‌باشي»
چيزي كه كند گرم دل خلق، «گل‌آقا»ست
از خواندن آن شاد، دل خرد و كلان است
«شاغلام»
اشعار شما جز دو سه بيتي، همه سست است
«چيزي كه عيان است، چه حاجت به بيان است»
زبان حال هميشگي گل‌آقا با اعضاي هيأت تحريريه

|+| نوشته شده توسط شوریده در پنجشنبه 1386/12/02 ساعت 17:28 |

کار نیکو کردن از پر کردن است
 

قابل توجه اقا پسرا!!!!!..........خیلی مواظب باشیدااااااا

 

 

من اندر كوچه « صغري » را نظر كردم !
به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد،
من احساس خطر كردم
از آنجا با دلي غمگين
به صد حسرت، گذر كردم !
***
هلا، اي مادر صغري !
منم، من شاعري احساس مند از خطه تهران !
منم بيچاره اي از نسل بابا طاهر عريان !
منم آواره اي مفلوك و سرگردان !
براي خواستگاري آمدستم، هاي !
به روي بنده در بگشاي
بيا اين شعر پر احساس را از دست من بستان
مرا با مهرباني پيش خود بنشان !
پسرهاي تو، ديشب بنده را بر تير برق كوچه بربستند
به گرد بنده بنشستند
به جرم خواستگاري، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !
به پاي چشم من، نقشي كه مي بيني
خدا داند كه بادمجان كرمان نيست !
حريفا ! جاي مشت است اين !
به پاي لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا
هلا، اي مادر صغري !
بيا نزديك، در بگشا !
***
وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله !
وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله !
من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم
من اكنون ساكن ويرانه هاي باقر آبادم
- مريد مير « داماد »م ! -
ندارم خانه اي، كاري، زميني، ثروتي، چيزي
درون ميز گرد هفته ات، يك شب
بيا، بنشين قضايا را به مخلص، خوب حالي كن
به مثل پيش از اين ها، ماجرا را ماستمالي كن !
كه من آن سان كه مي بينم
ز كارت بوي توفيقي نمي آيد !
- تو با باباي صغري، گاو بندي كرده اي شايد !-
***
هلا، اي شيشه بر، برگو كجايي؟ هاي؟
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بكن شادي كه من ديشب
شكستم شيشه هاي خانه باباي صغري را !

|+| نوشته شده توسط شوریده در چهارشنبه 1386/12/01 ساعت 17:53 |

موش بخوردت
 

سلام به همه خوانندگان گرامی.........داستان زیر را جناب اقای زرویی نصر اباد طنز پرداز خوب کشورمان نوشته اند بخوانید و لذت ببرید......(البته قابل توجه دختر خانم ها!!!!!!)

 

 

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.
دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد.
باري اين دختر كم كم بزرگ شد و به سن جواني رسيد. يك روز داشت در خيابان راه مي رفت، چشمش افتاد به يك پسري كه در زيبايي و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. (خوانندگان عزيز، اين تعريف و تمجيدها را زياد جدي نگيرند. بنده نگارنده ـ اگر حمل به تعريف از خود نشود ـ معتقد است حسن و جمالي كه خداوند عالميان به اين بنده كمترين عنايت كرده است، صد مرتبه بيشتر از حسن و جمال تمامي جوانان عالم است. با كمال تواضع، بنده نگارنده.) باري تا چشم دختر به جوان افتاد، با خودش گفت: «كاش اين پسر، عاشق من شود و به خواستگاري‌ام بيايد.» از آنجا كه آن دختر هر آرزويي مي كرد، فوراً‌ برآورده مي شد، از قضاي روزگار، پسر هم في الفور عاشق دختر شد و همان وسط خيابان آمد به خواستگاري.
دختر گفت:«من حرفي ندارم ولي تو بايد اول چند خواسته مرا برآورده كني.» پسر گفت اي محبوب شيرين كار، شما جان بخواه.» دختر كه توي دلش قند آب مي شد، گفت: «اول اين كه بايد برايم يك جفت شاخ غول بياوري.» پسر گفت: «به روي چشم. همين الساعه.» و به راه افتاد دختر در دلش آرزو كرد كه «كاش همين الان يك جفت شاخ غول پيدا كند و بياورد.» هنوز آرزويش را كاملاً‌ نگفته بود كه يك دفعه پسر با دو تا شاخ غول برگشت.
دختر گفت: «حالا شرط دوم. و آن اينست كه بروي دو تا كاغذ پيدا كني كه وقتي آنها را به هم بمالي، آتش بگيرد.» پسر به راه افتاد و دختر كه داشت از شوق و ذوق ديوانه مي شد، در دلش آرزو كرد كه پسر زودتر آن دو كاغذ را پيدا كند. هنوز مشغول آرزو بود كه پسر با دو تا روزنامه «سلام» و «رسالت» برگشت.
دختر كه داشت طاقتش طاق مي شد و دلش نمي خواست باز هم پسر را جايي بفرستد، اين دفعه يك شرط راحت تر گذاشت و گفت: «شرط آخر اين است كه با كف دستت راه بروي» پسر كه در اين كارها ورزيده بود و نيازي به آرزوي دختر نداشت، فوري معلق زد و شروع كرد با كفِ دست راه رفتن، در عين حال هر شيرين كاري ديگري هم كه بلد بود ضميمه خواسته دختر كرد.
دختر كه از ديدن شيرين كاري پسر، كلي ذوق زده شده بود و غش غش مي خنديد بنا كرد به تشويق پسر و گفت: «آفرين، هاهاها … خيلي بانمكي … هاهاها … موش بخوردِت… »
هنوز اين حرف ها كاملاً از دهن دختر بيرون نيامده بود كه يك دفعه، يك موش از گوشه خيابان آمد جلو و پسر را خورد!
ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه آدم بايد در وقت شيرين كاري، مواظب موش هاي كوچه و خيابان باشد!
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه‌ش نرسيد!

|+| نوشته شده توسط شوریده در دوشنبه 1386/11/29 ساعت 23:48 |

پایان یانگوم
 

 

 

چند وقتی می شود که از فیلم بانوی بزرگ یانگوم می گذرد...........

گفتیم یکی از اشعاری که در باره این یانگوم رو سرودیم بنویسیم

 

بارالها فیلم یانگوم شد تمام
رفت برون از خانه ها مان ای عوام

فیلم یانگوم اخرش پایان رسید
بعد صد سال از شروعش شد تمام

بعد عمری دکتری یا اشپزی
خانه مینگی بشد او را مُقام

دختران از هجر او گشتند سیاه
از نبودش جان من گشت التیام

دختران فردا لباسش تن کنند

از فراق روی او لبخند حرام

جان من یانگوم دگر فیلمی مساز
خدمت مینگ گر کنی گوید سلام

من که از فیلمش ندیم خیر ولی
بنده یانگوم بشد ساه* شد غلام           *:همان کس که در مذمت ما شعر گفت

ای جوانان سجده شکر اورید
من که شوریده شدم جانش فدام

 

|+| نوشته شده توسط شوریده در یکشنبه 1386/11/28 ساعت 23:27 |

چند رباعی در باره خودم
 

 

سوراخ دعای خویش را گم کردن

اشعار طنز را بی ته و دم کردم

 

هیچ کس نیست که بگوید من را

از دست کار های خودم رم کردم

--------------------------------------------

شوریده اگر شاعر طنزی بودی

چون جواهر دل کنزی بودی

 

حال که فاش نمودی خود را

نه گوهری و کنز و طنازی بودی

------------------------------------------

 

|+| نوشته شده توسط شوریده در یکشنبه 1386/11/28 ساعت 22:35 |

امتحان
سلام به دوستان گل و گلاب

والا اومدیم دوباره اشعار طنز بنویسیم.......خدا رحم بکنه.......والا این قالبی هم که انتخاب کردم هیچ ارتباطی با مطالب طنز نداره........خوب انشاالله از عکس خوشگل خودمون هم خوشتون بیاد

 

خوب گفتیم برا اول کار یه شعری بگیم

گفتیم فصل امتحانات تموم شده و یه شعر در باره امتحانات بنویسیم....والا این شعر رو همینجوری تو کافی نت نوشتیم و الان ۲ ساعت هست که سرعت اینترنت قطع شده و الاف تشریف دارم

 

 روز امتحان شده دیگه خواب نداریم               بس که خر زدیم دیگه تاب نداریم

مشروطیم و دیگه اعصاب نداریم                     کاری به درس و کتاب هم نداریم

 

                                 فردا صبح موقع سرنوش ماست

                                شوریده بگو که صندلیت کجاست

  

هرکسی جزوه به دست پشت دره            اونو باش می خواد تقلب ببره

این یکی میگه که این کارا بده                    بچه ها مراقبِ پشته دره

 

                                    جای بچه درس خونا از ما جداست

                                   شوریده بگو که صندلیت کجاست

 

اون یکی میگه سوال دو چیه؟              بچه جون هوا پس و ابریه!!!

مراقب مثل عقاب شکارچیه              در پی صید و شکارش قطعیه

 

                             جون مادرت بگو نگو خطاست

                           شوریده بگو که صندلیت کجاست    

 

تو سالن امن یجیب و مضطره             چشم هرکس به جواب دگره

 چشمای همه ز اشک اب و تره           این مراقب رو ببین چقدر خره

 

                                     بچه ها چشمای ما رو به شماست

                                     شوریده بگو که صندلیت کجاست

 

روز امتحان همیشه دلهرست            بچه ی زرنگ ما بی حوصله است

امتحان مثل مریضی خورست            چه بخوای یا که نخوای باید که رَست

 

                                   نفر پشتی ما چه بی وفاست

                                  شوریده بگو که صندلیت کجاست          

 

تو سالن صدای پچ و پچ میاد           فکر کنم مراقب اخر گیر و داد

بابا این مراقبه داد ما رو باد             کاری کرده که بماندم به یاد

 

                                  شوریده ببین که امتحان باد هواست

                                 شوریده بگو که صندلیت کجاست

والا همینجوری این شعر رو گفتیم ...............دیگه باید ببخشید

 

 

یک سال گذشته است و دانشجویم***** از بار غم جزوه و درس مهجورم

 

یک سال گذشت و همچنان می خوانم***** زیرا  ز برای مدرکی مجبورم

 

از بس که برای نمره ای جان کندم*****از دست کتاب و جزوه ها مغمومم

 

گر وقت و زمان امتحان می اید***** از ترس سوال و پاسخش مدهوشم

 

استاد گرم نمره دهد من رستم***** تا اخر عمر خود از او ممنونم

 

استاد ندادیم نمره و اکنون بی حال***** از ترم گذشته تا کنون مشروطم

 

مهجور کلاس و جزوه و استادم***** شوریده زدرس و جزوه و مجنونم

 ------------------------------------------

یاد دارم شب امتحان ترسیدم*****ازنمره و از کم شدنش  لرزیدم

 

یاد دارم که چه خوابی دیدم*****از شدت ترس به تخت خود چسبیدم

 

خواب دیدم که شدم من محروم*****از بخت بدم به امتحان خندیدم

 

کز برای اندکی نمره و ده*****گیر به استاد شدم دور سرش گردیدم

 

گفتم که فقط نمره ده می خواهم*****کاشکی بشود موی سرش بر چینم

 

از بس که تمنا بنمودم این دل*****گفتا که شدم خسته و من بدبینم

 

گفتم به دلم کار من امروز گشته**‌***منت او بکشم راهی نبود بگزینم

 

ناگه به سر امد این وقت و تمام*****از خواب چو پریدم نبدم من دیرم

 

بس که بسیار بخوردم ان شب*****چونکه سنگین بشدم این دیدم

 

شوریده بگفتا که بخور نک کمتر*****از خوردن کم دگر نترسیدم من 

 

 

|+| نوشته شده توسط شوریده در شنبه 1386/11/27 ساعت 17:16 |